داس ها
دستی برای بخشیدن
دستی برای نوازش
دستی برای سلام گفتن
و
دستی که برای مشتی خاک
بر دست برادر خود، داس می کشد!
ادبی
دستی برای بخشیدن
دستی برای نوازش
دستی برای سلام گفتن
و
دستی که برای مشتی خاک
بر دست برادر خود، داس می کشد!
خواستم شعری را مدتها قبل سروده ام را برای شما بخوانم هرچند که در گذشته ام نوشتم اش و مسلما خالی از اشکال نخواهد بود ولی دوست اش دارم. حیف ام آمد برای شما نخوانم:
« گه دل من می گیرد»
*
گه دلِ من می گیرد
و اتاقم نیز دلش می گیرد
به خودم می گویم؛
که عجب سالی بود
نیم وجب روغن داشت
و چقدر از جاده، پسته شکستم، خوردم!
و چقدر از جاده، از انسان افزون بود
_ انسان هایی که مثل پشه ها
از من، بودن را
می بردند به دور_
و کنون
تن می خوارد
و فقط با ناخن من آرامش می گیرد
و سپس می خواهد جاده ای را برود
که در آن پشه نباشد، هر چند
جاده ای بی پشه نیست، ولی اندک باشد.
و در آن گل باشد، بلبل باشد، همه جا آب روان باشد تا
سبزه بروید زیبا
یاس بروید پیچان
شب بو نیز، ولی
اندک باشد زیرا
مادرِ من حساس است.
*
گه دل ِ من می گیرد
و زبانم نیز دلش می گیرد
و سپس آدم ها می خندند
و می ترسم
از پشه ها، زیرا
پشه ها می فهمند
که مرا بازدمی ست.
دکترها می گویند مرا:
« بیرون کن وحشت را »
آدم ها می گویند:« آرام بگو حرفت را
ما هستیم. »
دوست من می گوید: « چیز مهمی نیست
همه عیبی دارند
هیچ کسی کامل نیست. »
بغضم می گیرد
که کسی نیست مرا درک کند
جز خودِ من،
و خدایم،
و شما « شعرِ عزیز »!
« تو » که ساکت هستی
حرف بزن با من، تو !
می شکنم از این پس، با یک سنگ
پسته های با مغز
پسته های شیرین.
دلِ من بی خود می گیرد
دلِ من باید جوراب بپوشد، برود در بازار
نخ و سوزن بخرد
و تماشا بکند عالم را
و سپس
گل حسرت بدهد تا اینکه
گل نرگس بدهد با ریشه.
دلِ من باید بمکد گلها را
بخورد تخم کبوتر ها را
و بریزد ترس اش را بر پشه ها
مرگ و بلا بر پشه ها!
مرگ و بلا بر پشه ها!
79/4/18– سالگرد کنکور 78
« و حالا این شعر تمام می شود. »
- و حالا این شعر تمام می شود.-
- خسته شدنِ باران، و زمین از هم-
- و کلمه فرسوده ی «باغ»-
- نسل امروز از برگهای پوسیده هم پوسیده ترند-
- آیا بهار می رسد؟
و من به رشت می روم؟
- هوای خوب، آلوچه، سرما –
زمستان هم سردی آدمها را نمی پوشاند.
و جملانی از این دست...
تاکسی سوار می شوم
تا به میدان « رسالت » برسم
- رسالت ! –
- در رسالت مردم گیج می خورند،
پیچ می خورند
من ، پیاده، خودم را به «خودم» می رسانم
و جملاتی از این دست در ذهن ام پیچ می خورد.
مي خواهم نامه اي برايتان بنويسم اما آدرس تان را نمي دانم. آقا ! كي به شهر ما مي آيي؟
اينجا خيلي وقت است باران نيامده است. گنجشكي به پرواز در نيامده است.از آسمان خبري نيست. بجاي آسمان حواسمان متوجه ماهواره ها و ساختمانهاي ناهمگون است.
سفره هاي آدمها با هم فرق دارد.
ديگر درختها جنگل نمي شوند و به جدولهاي كنار خيابان عادت كرده اند.
به آبپاش ماشين شهرداري عادت كرده اند....
****
اين نامه را قبل از بارندگي اخير نوشتم و تا اين تاريخ در وبلاگ نگذاشته بودم. ولي الان مي گذارم چون تو قبل از اينكه در وبلاگ ام باشد خوانده اي. چقدر به ما نزديكي و ما چقدر فراموشت مي كنيم.
م .. م...ما را ببخش آآقا..
آزاد
درختی کنار دشتی سبز
به رنگی تازه
با کوه/با ابرها/با آسمان اش پیوست
و خود را برقرار یافت
با پرندگان
و شاخه ها ، برگها و هوهوی باد..
-
چندین سال گذشت
-
پرندگان می مردند و به دنیا می آمدند
برگها و دشت هم
اما
او ساکت بود و تنها
بی پرّی که به پروازش درآورد
یا پایی که به دنبال چیزی بکشاندش
-
باران آمد
-
بارید و بعد خاموش شد
اما درخت من به چیزی مبهم می اندیشید
می دانست اگر ایستاده است به قوه ی ریشه هاست
و اگر سربلند است به قوه ی برگها و شاخه هاست
و باصدای بال پرندگان و جیک جیک جوجه هاشان در لانه
و با صدای کهنسال باد
که دشت را برای زاده شدن مناسب می داند
و با آسمان
که چیزی مبهم بالای سرهمه است
با تمامی ابرهایش
و تلالو خورشیدبامداد
-
آرام خودش را جمع کرد
با حالت قنوت شاخه هایش
و گفت :
- آی خدا
ای بلندترین درخت!
من ...
در انتظار دیدن باغبان مردم
-
و خشکید.
در هنگامه ی تلطیف! -
و برایت صبح ها
حرف ها می رویند
از میان دیوار
ـ بی کلام
فکر صد ها فردا ـ
خواب دیدم امروز
من تو را می بینم
وتو خورشید شده
همه را می بینی.
And for you mornings
The words grow up
Through the wall
-With no word
For thinking of hundreds for tomorrow-
I see dreams today
That I see you in my dream
And you become the sun
You see all.
برگردان انگلیسی : سیده مریم کاظمی
باران
باران!
دوباره ابرهای دوست داشتن تو در هوای اتاق
روی رف
کنار آیینه
تکرار می شوند
و تو
و من
روبروی پنجره
تکرار می شویم